محمد الريشهري
159
حكمت نامهء پيامبر اعظم ص (فارسى)
[ به وى ] گفت : من با پدرم مشاجره كردهام و سوگند خوردهام كه تا سه روز ، نزد او نروم . بنا بر اين ، اگر صلاح مىدانى ، مرا نزد خود جاى ده ، تا به سوگندم عمل كنم . مرد گفت : باشد . [ عبد اللّه بن عمرو بن عاص مىگفت : با او رفتم و ] ديدم خيمهاى و نخلى و گوسفندى دارد . شب كه شد ، از خيمهاش خارج شد و بز خود را دوشيد و خرمايى چيد و آنها را نزد من نهاد و من خوردم ؛ ولى او خودش بىشام خفت ، و من شب را به نماز و عبادت گذراندم . صبح كه شد ، او صبحانه خورد ؛ ولى من روزه داشتم . سه شب به همين منوال گذشت و هر گاه در رختخوابش از اين پهلو به آن پهلو مىشد ، ذكر خداى متعال مىگفت و تكبير مىگفت و صبح براى نماز ، بيدار مىشد و وضوى كامل مىگرفت و من ، جز سخن خير از او نمىشنيدم . چون چند شب گذشت و كار او در نظر من تقريباً ناچيز آمد ، گفتم : اى بنده خدا ! ميان من و پدرم ، نه مشاجرهاى بوده و نه قهرى ؛ بلكه از پيامبر خدا ، سه بار در سه مجلس شنيدم كه فرمود : " هماينك ، مردى از اهل بهشت نزد شما مىآيد " و هر سه بار ، تو وارد شدى . از اين رو ، خواستم [ مرا به خانهات ببرى ] تا عمل تو را ببينم . پس به من بگو كه تو چه عملى انجام مىدهى [ كه اهل بهشت شدهاى ] ؟ مرد گفت : به نزد همان كسى كه به تو خبر داده ، برو تا از عمل من به تو خبر دهد . من نزد پيامبر خدا رفتم . ايشان فرمود : " نزد خود او برو و بگو كه بايد حقيقت را به تو بگويد " . من نزد آن مرد رفتم و گفتم : پيامبر خدا به تو امر مىكند كه مرا خبر دهى . مرد گفت : حال كه چنين است ، مىگويم : اگر دنيا از آنِ من باشد و از من گرفته شود ، ناراحت نمىشوم و اگر دنيا به من داده شود ، از آن شادمان نمىشوم . شب را در حالى مىخوابم كه از هيچ كس ، كينهاى به دل ندارم ، و بر نعمتى كه خداوند به ديگرى داده است ، حسادت نمىكنم . عبد اللّه گفت : امّا من به خدا سوگند شبها را به عبادت مىگذرانم و روزها را روزه مىگيرم ؛ ليكن اگر گوسفندى به من ببخشند ، خوشحال مىشوم و اگر از دستم برود ، ناراحت مىشوم . به خدا سوگند كه خداوند ، تو را بر ما برترىِ آشكارى داده است .